How to become a Norwegian

منتشرشده: 11 آوریل 2014 در جیغ هایی از اسلو

به درخواست چند تا از دوستان که براشون جالب بود تفاوت فرهنگی مردم کشورهای شمال اروپا رو بدونن تصمیم به نوشتن این پست گرفتم ،علت تاخیر نوشتن هم این بود که لازم دونستم مدت زمان بیشتری رو بین مردم نروژ زندگی کنم تا شناخت بیشتری داشته باشم و قضاوتم تنها بر اساس چند برخورد اولیه و محدود به چند نروژی نبوده باشه

و اما چطور یک نروژی بشیم؟!

– ناسیونالیست باشید! اکثر نروژی ها ایمان دارن کشورشون بهترین کشور جهان برای زندگی ست هرچند سبک زندگی شون چیز دیگه ای رو نشون میده. (بسیاری از نروژی ها با دلایل مختلف دست کم چند سالی تجربه زندگی در خارج از کشور خودشون رو دارن و کم نیستن نروژی هایی که در سنین بالا برای زندگی به کشورهایی مثل اسپانیا میرن)

– دوستدار محیط زیست باشید! از نپی بچه تون گرفته تا خودروی شخصی تون باید دوستدار محیط زیست باشه ،نروژ رتبه نخست سبزترین خودروها رو داره ،به ازای هر یکصد خودروی دیزلی یه ماشین الکتریکی در خیابونای نروژ  تردد میکنه

– خوش پوش اما هپلی باشید! نروژی ها به خصوص مردان توجه کافی به وضعیت ظاهری خودشون دارن و معمولا خوش پوش و تمیز میگردن اما غالبا همین آدمای خوش تیپ خونه هایی نامرتب و کثیف دارن! در اروپا هر چقد آلمانی ها به تمیزی و خوش سلیقگی چیدمان خونه هاشون معروف هستن نروژی ها به خاطر بی توجه بودن به نظافت محل زندگی شون شناخته میشن. (از اینکه همیشه دوستای نروژی ام از تمیزی خونه من تعریف می کنن متعجب هستم چون من خودم رو اونقدرا هم که اونا می بینن وسواسی و تمیز نمیدونم)

– به جای کشیدن سیگار،سیگارتان را بجوید! شاید در روزای اول کلی حال کنین وقتی متوجه میشین اکثر نروژی ها میگن که سیگاری نیستن اما همین اکثریت غیرسیگاری مصرف کننده snus هستن که به مراتب مضرتر از سیگار کشیدن ست.خواستگاه snus سوئده اما اونقد که نروژی ها معتاد بهش هستن سوئدی ها علاقه ای بهش ندارن. فروش Snus در اتحادیه اروپا ممنوع شده اما خب نروژ که اتحادیه اروپا نیست پس نگران تامین سیگار جویدنی تون نباشین!

– در خیابان تف کنید! در راستای تکمیل بند قبلی این کارو هم حتما انجام بدین. متاسفانه نروژی ها بعد از استفاده snus خیلی به ندرت پیش میاد به خودشون زحمت بدن و اون رو در سطل رباله بندازن و خیلی راحت اون رو تف می کنن، دلیل تف کردن در اماکن عمومی هر چی باشه بسیار زشت و چندش آوره و مهم تر اینکه دوست سبز نروژی رها کردن تنباکو در طبیعت برای محیط زیست خوب نیست

snus_4143042a

-در محل کار ریلکس و کم هوش باشید! از نظر بنده نروژ یکی از بهترین کشورا برای ایرانی هاست و نمیدونم چرا اینقد جمعیت ایرانی ها اینجا کمه.نروژی ها همتایان ما در تنبلی و بی مسئولیتی در محل کار هستن. بارها در اداره های مختلف مجبور شدم چندین بار برای یه کار ساده مراجعه کنم و با چندین کارمند مختلف حرف زدم و هر کدوم شون هم یه جور منو راهنمایی کردن و یه سری هم که  انگار تو اون اداره کار نمی کردن و اصلا راهنمایی نکردن.اگه خودتون کمی از کارای اداری سر در نیارین واقعا کارتون تو این کشور لنگ میمونه ،خیلی وقتا خودتون باید به کارمند مربوطه بگین چی کار کنه چون واقعا نمیدونه باید چی کار کنه! در کنار این بیسوادی تنبلی رو هم بهش اضافه کنین ،در اینجا معمولا بعد از وقت ناهار دیگه نباید امید چندانی به انجام کار اداری تون داشته باشین چون همه یا رفتن خونه یا اگه هنوز در محل کار هستن حال کار کردن ندارن!

– از اسکی کردن غافل نشوید! اسکی ،اسکی و باز هم اسکی حتی در تابستون. بله یه نروژی اصیل رو نمیشه از چوب اسکی هاش جدا کرد گویی که چوب اسکی انگشت اضافه پای نروژی هاست

HeroRollarski-092a9552-cd3e-4d60-a2d7-9f5a82df9eb8

– آخر هفته ها مست کنید! آخر هفته ها زمان سرخوشی و بی خیالی ست هرچند در طول هفته هم نروژی ها زیاد به خودشون سختی نمیدن  و در مجموع سرخوشن اما بسیار مهمه که آخر هفته ها رو در بارها بگذرونین و تا خرتناق بنوشین ،فقط به این نکته توجه داشته باشین با توجه به تاثیر متفاوت الکل در نژادهای متفاوت یحتمل واکنش شما بعد از مستی بسیار متفاوت از نروژی های اصیل خواهد بود. (به دنبال پاسخ برای علت تفاوت های دی ان ای مردم شمال اروپا با سایر نژادهای اروپا ، باستان شناس ها به شواهدی دست پیدا کرده اند که احتمال آمیزش مردم شمال اروپا و بخشی از آسیا با انسان های نئاندرتال را قوت بخشیده ،این شواهد امروزه سندی برای توجیه بسیاری از تفاوت های مردم شمال اروپا با سایر اروپا شده ست،تفاوت هایی شامل میانگین قد ،سوخت و ساز بالای بدن و در نتیجه لاغری،، توان و تحمل سرمای شدید ،مقاومت خوب بدن در برابر الکل و……)

نسبت به مزاحمت کودکتان در اماکن عمومی کاملا بی تفاوت باشید! اینکه بچه ها باید کودکی کنن و تا زمانیکه به خودشون صدمه نمی زنن باید بهشون اجازه بازی و فعالیت بدنی در هر جایی رو داد درسته اما تا زمانیکه این شیطنت باعث آزار دیگران نشه ،بچه های نروژی به شدت رو اعصاب هستن یا بهتره بگیم پدر و مادر و سیستم آموزشی رو اعصابن چون بچه که هیچ درکی از این مسایل نداره.همه دوستای غیرنروژی من که در اینجا بچه هاشون مهدکودک و مدرسه میرن از سیستم آموزشی غلط نروژ شکایت دارن.وقتی اولین بار یه دوست سوئدی در این باره انتقاد کرد خیلی جدی نگرفتم چون معمولا سوئدی ها و نروژی ها مرتب دنبال پیدا کردن نقاط ضعف یا گیر دادن به هم هستن ولی بعدها این نقد رو از خیلی های دیگه شنیدم که مربی و معلم ها در مهدکودک و مدرسه به بچه ها هیچی به بچه ها یاد نمیدن ،بچه ها هر جایی در مهدکودک و مدرسه میتونن برن، با هم درگیر میشن،روزای سرد و بارونی توی گودال آب یخ میپرن و…..بدون اینکه یه مربی به بچه توضیح بده در روز زمستون اگه داخل آب بشی مریض میشی .بچه ها آزادی عمل کامل دارن و هیچ کس به طور جدی تلاش نمیکنه اشتباهات شون رو بهشون گوشزد کنه و خوب و بد رو بهشون یاد بده.بنابراین در اینجا ما به علت اصلی رفتارهای گاه ناهنجار نروژی ها که در ادامه به توضیح اون خواهم پرداخت،می رسیم.بله همه چیز از تربیت کودکی آغاز میشود . در کنار این نقطه ضعف مهدکودک های نروژ یه خوبی دارن که حسیاست زیادی روی اسباب بازی هایی که بچه ها برای بازی انتخاب میکنن نشون میدن.در بسیاری از مهدکودک ها بچه ها اجازه آوردن اسباب بازی های جنگی مثل اسلحه رو ندارن

2a64e7ad9363443187a37473da4a443f

و اما کمی هم درباره تفاوت های بین سوئدی ها و نروژی ها که سوال خیلی هاتون بود!

-به طور کلی نروژی ها اجتماعی تر از سوئدی ها هستن و برقراری ارتباط در اولین تماس باهاشون راحت تره با این حال به نظر میرسه نروژی ها سخت تر دوستای جدید (خصوصا از سایر ملیت ها) رو در جمع خود می پذیرن، سوئدی ها با همه خجالتی و محتاط بودن در کنار اومدن با فرهنگ سایر ملل راحت تر هستن و حتی در بسیاری از موارد از خودشون علاقه و تمایل به دونستن و یادگیری درباره فرهنگ سایر کشورا نشون میدن در حالیکه نروژی ها سرسختانه تر پایبند فرهنگ و رسوم خودشونن و سنت و فرهنگ های متفاوت گاه باعث میشه محتاطانه تر با شما صمیمی بشن

– در حالیکه سوئدی ها بیشترین جمعیت بی خدایان در اسکاندیناوی رو دارن نروژی ها غالبا پایبند به مذهب و رعایت اصول اون در زندگی شون هستن و حتی بخشی از مالیات نروژی ها به کلیساها تعلق میگیره و اگه یه نروژی نخواد پیرو آئین مسیحیت باشه و نخواد این مالیات رو بده باید با امضا از جامعه مسیحیت رسما خارج شه.(نروژی ها طبق سنت دیرینه این کشور بعد از تولد عضوی از جمعیت کلیسا هستن). به بیان ساده تر میشه گفت در همه مسایل جامعه مدرن امروزی سوئدی ها به مراتب اوپن مایندتر و نروژی ها سنتی تر هستن

-هر چقد که سوئدی ها تلاش میکنن دست کم به صورت ظاهری هم که شده خودشون رو مبادی آداب نشون بدن و عقاید و افکار خیلی شخصی شون رو پنهان کنن به نظر میاد نروژی ها تعارف چندانی برای اینکه همیشه خود واقعی شون باشن ندارن بنابراین برای افرادی که اول زندگی با سوئدی ها رو تجربه کردن و بعد وارد جامعه نروژ میشن در ابتدا نروژی ها به شدت گستاخ به نظر میان. با توجه به اینکه هر واژه برای هر کسی مفهوم خاص خودش رو داره شاید از نظر خیلی ها واقعا نروژی ها بی ادب و گستاخ باشن ولی خودشون معتقدن که همه اصول درست برخورد اجتماعی رو میدونن و رفتارشون توهین آمیز نیست و تنها مخالف تعارف های بی معنی هستن. به طور مثال اگه به عنوان یه خانوم با یه مرد نروژی برای بار اول دیداری داشتین از اینکه جلوتر از شما در رستوران رو باز میکنه و بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاه کنه وارد میشه و حتی در رو برای شما نگه نمیداره اصلا تعجب نکنین! علی رغم سنتی بودن و در برخی مواقع مردسالار بودن جامعه نروژ بده تعارف ها و قوانین رایج بین جنس زن و مرد برای نروژی ها اصلا جدی گرفته نمیشه

فراموش نکنین مشکل باز کردن در محدود به جنسیت یا مکان و موقعیت خاصی نیست . در فرهنگ سوئد وقتی کسی وارد جایی میشه و در فاصله کمی یه نفر دیگه پشت سرش باشه اون شخص درو برای نفر دوم باز نگه میداره اما در نروژ شما اگه بیخ گوش یه نروژی هم باشین اون هیچ اهمیتی به اینکه شما هم قراره وارد یا خارج شین نمیده پس برای سلامت فک و صورت خودتون هم که شده فاصله کافی با نروژی ها رو رعایت کنین و یادتون باشه که تنها شما مسئول باز و بستن در برای خودتون هستین! البته تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست بالاخره هر مردمی فرهنگ خودشون رو دارن و شاید سوئدی ها بیش از اندازه در این مورد برای اهمیت به یه غریبه زیاده روی میکنن ولی اینکه شما به عنوان یه خارجی بی اطلاع با دماغ بری تو شیشه وهمچنان ببینی که نروژی مربوطه به راه خودش ادامه میده و یه نیم نگاه هم بهتون نمیکنه خیلی خوشایند نیست البته حالا توقع عذرخواهی پیشکش! فعل «عذرخواهی کردن» اینجا در مواقع خیلی اورژانسی و در صورتیکه که دیگه یه گند رو نشه هیچ رقمه ماله کشید کاربرد داره

IM000284.JPG

ایضا موقع استفاده از پله برقی هم اصلا نگران این نباشین که مثل سوئدی ها فوری به گوشه پله بچسبین تا اگه یه نفر عجله داره بتونه از بغل دست شما سریع تر مسیرو بالا یا پایین بره.اصولا این جور ملاجظه ها و توجه به آسایش بقیه مردم برای نروژی ها بی معنی ست پس با خیال راحت هر کاری دلتون میخواد بکنین. (این بی ملاحظگی شون بارها در موقعیت های مختلف به من ثابت شده)مثلا وقتی که داشتم از قطار بیرون میرفتم و درست جلوی در بودم مامور کنترل مترو به جای اینکه با من از قطار پیاده شه و بلیت من رو چک کنه خیلی راحت تو همون قطار از من بلیت خواست و اینجوری من مجبور شدم ایستگاه بعدی پیاده شم و یه ایستگاه رد شده رو دوباره با قطار بعدی برگردم .یا یه بار تو هواپیما یه زوج نروژی جلوی من نشسته بودن که مرده فوری بعد از تیک اف صندلی رو تا ته خوابوند و من داشتم عقب له میشدم در حالیکه همیشه مسافرا وقتی میخوان صندلی رو بخوابونن از مسافر پشت سر اجازه می گیرن و خیلی ها حتی اگه یه نفر پشت سرشون نشسته باشه وضعیت صندلی شون رو تغییر نمیدن اما این آقا حتی موقع پذیرایی که اعلام می کنن باید صندلی رو به حالت اول برگردونی همون جوری لم داده بود تا مهماندار بهش تذکر داد

سوئدی ها خویشتنداری بیشتری در برابر اونچه که دوست ندارن از خود نشون میدن و با سیاست بیشتری رفتار می کنن به طور مثال شاید خیلی از سوئدی ها موافق نوع پوشش افراطی مسلمونا در سوئد نباشن اما به ندرت یه سوئدی در جمع غریبه ها راحت این نظرش رو بیان میکنه در حالیکه نروژی ها در انتقاد کردن بی پروا تر هستن .اکثریت نروژی ها (علی رغم اینکه مذهب در زندگی شون نقش داره )حجاب افراطی جامعه مسلمون نروژ رو نمی پسندن و خیلی هم راحت این نارضایتی شون رو میگن

event_recodingnat

در کنار تفاوت ها (که من سعی کردم خلاصه فقط به برجسته ترین هاش اشاره کنم) بدون شک مردم این دو کشور همسایه که روزگاری نه چندان دور یه ملت واحد بودن شباهت هایی هم به هم دارن. ژن وایکینگی اونا باعث میشه که هر دو جامعه علاقه زیادی به آب تنی و قایق رانی داشته باشن و غذاهای دریایی یکی از مهم ترین غذاها در این دو فرهنگه. سوئدی و نروژی ها هر دو به نوشیدن قهوه مخصوصا با دوستان علاقه زیادی دارن هرچند نروژی ها قهوه هایی به خوبی قهوه های سوئدی ندارن و فعل سوئدی fika (نوشیدن قهوه به همراه…..) معادلی در زبان نروژی نداره

پ.ن: این پست تنها با هدف آشنایی خواننده  با فرهنگ نروژ و اشاره مختصر به برخی از تفاوت هایش با کشور سوئد با اندک چاشنی طنز نوشته شده ،مطالب بر اساس مشاهدات و تجربیات شخصی نویسنده متن با نروژی ها و سوئدی هاست. لازم به یادآوری نیست اما تنها محض محکم کاری ،مشت نشانه خروار نیست بنابراین نوشته های این متن درباره کل جامعه نروژ و سوئد صدق نمی کند!

 

هر چقد مدت زمان بیشتری بین سفرها به ایران فاصله میفته تغییراتش بیشتر به چشم آدم میاد ،این سفر هم برای من اینطور بود. 14 دی به تهران رسیدم،صبح زود بود،سال هاست که تهران رو فقط صبح خیلی زود و نیمه شب دوست دارم ،ساعت هایی که شهر ذره ای به آرامش میرسه اما ظاهرا در ترافیک روان هم قرار نیست که تهران آرامش داشته باشه و باید شاهد تصادفی در اولین ساعت های ورودم می بودم………

(تصمیم داشتم که مشاهداتم رو جز به جز در پست های جداگانه قرار بدم اما اینجوری خیلی طول میکشه اینه که سعی میکنم همه مسایل رو خلاصه کنم و به جمع بندی برسم)

– طبیعیه اولین چیزی که خیلی به چشم میاد وضعیت ظاهر مردمه ،برخلاف اونچه مدت هاست در سایت ها در خصوص مد و فشن ایرانی و رنگ های شاد و دختران ساپورت پوش تبلیغ میشه من در این سفر مردم رو خصوصا خانوم ها رو خیلی بدلباس و شلخته دیدم! که به خوبی نشون میده نظارت مستمر گشت ارشاد بالاخره تاثیرش رو روی سبک لباس پوشیدن مردم گذاشته تا جایی که آدمای خوش پوشی که من می شناختم هم تسلیم شده بودن و به سلیقه گشت ارشاد لباس می پوشیدن البته وضعیت شب ها کمی بهتر بود برای اینکه دیگه شب ها خبری از گشت ارشاد نیست یا کوچه پس کوچه های بالای شهر و پاتوق های دنج هم هنوز میشد ردی از خوش سلیقگی و خوش پوشی ایرانی ها رو دید

– تو این سفر احساس کردم چقد معتاد بیشتر شده! یه زمان فقط در یه سری محله های خاص میشد اونا رو در وضعیت بد دید اما الان دیگه انگار در همه سطح شهر پراکنده شدن

20140204_122530

– برخلاف اونچه اکثر دوستام در سفر اخیرشون به ایران درباره وضعیت روحی مردم گفتن به چشم من مردم مهربون تر اومدن، این به این معنی نیست که گلستان شده بود و اصلا درگیری ندیدم ،خیر روز سوم یا چهارم بود که سر چهارراهی یه تصادف ساده شد و راننده هاش بدون اینکه یه کلام با هم حرف بزنن به همدیگه حمله کردن و کتک کاری……و ما هاج و واج در دوراهی شاهد، شاهد یه درگیری بر سر هیچ و پوچ بودیم!

20140122_122525-1

ولی خب در کل مردم انگار صبورتر شده بودن،توی مترو بارها دیدم که بعضی از مسافرا با روی خوش جاشون رو به افراد مسن دادن یا اگه برخوردی صورت می گرفت با یه عذرخواهی خیلی ساده از کنار هم می گذشتن .حالا نمیدونم واقعا اینطور شده یا مشاهدات من به صورت تصادفی از آدمای نرمال بوده؟ دوست پزشکی می گفت که تعداد افرادی که به داروهای آرامبخش رو آوردن خیلی زیاد شده و دیگه مراجعه به روانپزشک و قرص خوردن خیلی در تهران عادی شده،میتونه دلیل این آرامش قرصهای اعصاب باشه؟ یا ارتباطی با دولت جدید و خوش باوری و امیدوار شدن دوباره مردم داره؟!

– چند روزی هوا گرم شده بود و منم لباس مناسب نداشتم برای خرید مانتو با دوستم رفتیم هفت تیر ،هر چی می گشتیم کمتر می یافتیم یعنی همه مانتوها گشاد و بدون هیچ مدلی ،فروشنده می گفت ایراد می گیرن نمیشه لباس خیلی جذب فروخت یکی دیگه می گفت مشتری سایز کوچیک خیلی کمه الان که با نگاهی به اطرافم دیدم پربیراه هم نمیگه! متاسفانه اکثر خانوما حتی خانومای جوون خیلی چاق و بدهیکل شدن ،دیگه چیزی به اسم دور کمر در اندام خانوما دیده نمیشه که من تو مغازه ها دنبال مانتوهایی با برش برای کمر میگشتم! در نهایت از پاساژ تندیس سر در آوردیم و سارافون های (به اصطلاح فروشنده ها ترک) که سایزهای کوچیک داشت ولی طرح هاش خیلی فانتزی و عروسکی بود برای همین من از ترس گشت جرات نکردم بخرم به جاش یه بلوز آستین بلند خنک گرفتم تا با پانچویی که از نروژ برده بودم و خیلی گرم نبود بپوشم . مراکز خرید با وجود نزدیکی به سال نو خیلی سوت و کور بود و علی رغم اینکه فروشنده ها فروش خوبی نداشتن و باید برای جذب مشتری نهایت تلاش رو میکردن در کمال شگفتی دیدم که چقد نسبت به مشتری بی تفاوت و حتی گستاخ شدن.یه جا دوستم می خواست شال بخره.دو تا شال رو دید و یکی رو برداشت و سومی رو که خواست فروشنده گفت خانوم این آخرین شالی هست که میارما هر مشتری فقط سه تا شال نشون میدم! دوست من چیزی نگفت و حتی می خواست همون شال دومی رو ازش بخره اما من نذاشتم پسره هم کلی تعجب کرد و بعد غرغر که آره از اولش هم خریدار نبودین ،منم گفتم خریدار بودیم یا نه مهم اینه که شما هم تکنیک های فروش رو بلد نیستین حالا تا شب ببین چند تا روسری می فروشی با این خوش اخلاقی ات ،یادش به خیر قدیما تهران می رفتیم خرید کل مغازه رو به هم می زدیم بازم فروشنده حوصله ات رو داشت ولی الان همین که قیمت یه جنسی رو می پرسی باید بخری وگرنه کلی متلک بارت می کنن.چرا فروشنده ها این مدلی شدن؟!

– اثر تحریم به خوبی در بازار دیده میشه،جنس ها بنجل .مخصوصا در بخش لوازم آرایش که فاجعه ست.یه سری برند بی نام و نشون که معلوم نیست تو زیرزمین و چه کارگاه هایی تولید شده با قیمت های خیلی بالا ،خانوما هم با خیالی آسوده هر روز صبح کیلوکیلو استفاده می کنن والا ما اینجا با وجود این همه برند معتبر و تست شده و مطمئن جرات نمی کنیم اینقد از لوازم آرایش استفاده کنیم خانوما تو ایران خیلی دلشون بزرگه که اینجور به جون پوست شون میفتن! قییمت ها هم که چه عرض کنم،روسری معمولی دیدم 230 تومن! یعنی از اسلو هم گرون تر

– از نظر بازار کار فکر میکنم اوضاع خیلی باید بی ریخت باشه،تازگی ها تو ایران از هر کی درباره شغلش بپرسی پاسخ روشنی نمی گیری! خیلی از دوستای خودم که سالها در مشاغل مختلف مشغول به کار بودن الان هر چند ماه یه بار از یه شرکت خصوصی میندازن شون بیرون و دوباره باید دنبال کار دیگه ای باشن!

– روابط بین پارتنرها خیلی درهم برهم شده ،برخلاف اکثر مردم که مسایل مالی رو در این بی بند و باری ها و بی مسئولیتی زوجین نسبت به هم دلیل اصلی می دونن من فکر میکنم عامل اصلی این مشکل در ایران تاثر منفی فیلم های برخی از شبکه های ماهواره ای باشه که زندگی های مملو از خیانت رو به شکلی زیبا و فانتزی روایت میکنه ،متاسفانه در ایران اول تکنولوژی یه چیزی میاد و شاید قرن ها بعد فرهنگ استفاده از اون . درست مثل تاریخچه ماشین سوار شدن ایرانی ها،هنوزم که هنوزه فرهنگش نیومده! البته نمیگم در جوامع غرب به هیچ وجه خیانت وجود نداره چه بسا بیشتر هم باشه اما تفاوتش در اینه که غرب هیچ زمان ادعایی بر خانواده محوری یا معصومیت و پاکی نداشته ولی در جامعه ای که مردمش همچنان مدعی هستن خیلی به اخلاقیات پایبندن شنیدن اصطلاح هایی همچون نون زیر کباب از زوج ها (چه ازدواج کرده یا در حد دوستی) جای بحث های زیادی داره. جالب اینه که خیلی ها کاملا در این زمینه روشنفکر شدن و دو طرف از کارایی که دارن می کنن به خوبی اطلاع دارن ،با گوشای خودم شنیدم آقایی جلوی خانومش وقتی بحث در مورد این موضوع در یه مهمونی شده بود جلوی خانومش استدلالش رو در این مورد اینطور بیان کرد: آدم تو خونه تی وی داره دلیل نمیشه که سینما نره!

– از جراحی زیبایی بگم که زمانی تنها محدود به یه جراحی بینی و رفع غبغب و ساکشن و…..بود ،امروز که فکر کنم 90 درصد مردم تو تهران بینی هاشون عمل شده ست یه جراحی کاملا جاافتاده ست چیزی شبیه به ختنه که انگار جزیی از عرف شده و حتما باید انجام شه مهم نیست بینی ات نقصی داشته باشه یا نه.چقد آدم می شناسم که بینی هاشون واقعا هیچ عیب و ایرادی نداشت اما این اواخر جراحی کردن. تا چند سال آینده هم فکر کنم جمعیت قابل توجهی از خانومامون سینه و باسن هاشون پروتز باشه .فقط در عجبم با این اوضاع اقتصادی نابسامان و ناله هایی که مردم یه سره دارن از کجا میارن 12 میلیون میدن پروتز سینه میذارن. جدای بحث هزینه ها متاسفانه اکثریت افرادی که در ایران تن به این جراحی ها میدن هیچ آگاهی از ریسک های اون ندارن.این نمونه از ایمپلنت باسن تنها یکی از بیشمار جراحی های ناموفق زیباییه! با سرچ موارد وحشتناک تری رو هم پیدا می کنید!

– وضعیت کلینیک و بیمارستان ها در تهران افتضاحه ،هر ساعتی از شبانه روز که بری نصف جمعیت تهران اونجا زنبیل گذاشتن که البته جمعیت قابل توجهی از بیماران از شهرستان ها و روستاها میان.بیمارستان هایی هم که خلوته اصلا با بیمه کار نمیکنه.بعد میگن چرا مردم کوچ می کنن به تهران؟ برای اینکه یه دون بیمارستان درست حسابی تو شهرستان ها نیست، برای اینکه کار نیست ،دستمزدها پایینه و در عوض همه چیز به غیر از کرایه خونه در شهرستان ها گرون تر از تهرانه

–  نمی دونم اثر ماندگار این تبلیغ خنده دار  «با یه گل بهار نمیشه»  تو ذهن منه یا واقعا این فراخوان جواب داده و ملت به آغا لبیک گفتن و تعداد بارداری ها زیاد شده ،خیلی این سری تو تهران زن حامله می دیدم ! هر چی هست واقعا دلم به حال بچه هایی که در ایران به دنیا میان میسوزه،یه جوری احساس خیلی بدی نسبت به پدر مادر این بچه ها دارم و فکر می کنم خودخواهی ست که تنها برای دل خودشون یه بچه رو در اون شرایط اسیر می کنن ،افزایش سقط جنین، تولد نوزادان کم وزن، افزایش تعداد مادرانی که 9 ماه بارداری استراحت مطلق میشن و فرصت و حوصله اندکی که پدر مادرا در ایران به دلیل مشغله زیاد کاری و فشارهای روحی دارن خودش نشون میده که ابتدایی ترین شرایط لازم ،برای بچه دار شدن در ایران فراهم نیست.

– هنوز بعد از 15 سال مردم فرهنگ استفاده از مترو رو بلد نیستن. تو ایستگاه ها به محض باز شدن در مسافرهای روی سکو بدون توجه به مسافرایی که باید پیاده بشن به داخل کابین ها حمله می کنن تا صندلی خالی برای نشستن خودشون پیدا کنن. بعد از این طرف مسافرای داخل به این جمعیت فشار میارن که بتونن برن بیرون و اگه هنوز فرصت باشه و در بسته نشده باشه دوباره همه جمعیت می ریزن بیرون و دوباره همون جمعیتی که در ابتدا به زور سوار شده بودن بعد از تخلیه مسافرای داخل کابین باز با حرص هجوم میبرن به داخل ،چقد مادرهایی رو دیدم که بچه کوچیک شون رو جلو می فرستن تا مردم دلشون بسوزه و راه بدن.آخه مادر فداکار اون بچه پاش گیر کنه در فضای قطار و ریل چه گلی به سرت میخوای بگیری تو اون همه جمعیت؟ تو این کشمکش فرصت خوبی هم هست برای جیب برها ،اگه حرفه ای نیستین از سوار شدن مترو در تهران اکیدا و شدیدا خودداری کنید!

20140130_181722

– در قالب پوستر و ویدئو داره فرهنگسازی هایی میشه ،در کابین های مترو هم مونیتورهایی نصب کردن که ویدئوهایی نشون میده ،مثلا در خصوص همین درگیری و دست به یقه شدن مت بعد از تصادف هم فیلم ساختن .همه می دونیم تغییر یه رویه و فرهنگ اشتباه خیلی زمان میبره و نیاز به صبر و هزینه زیادی داره. صبور باشیم و البته یادمون نره خودمون هم باید اولین قدم رو برداریم و فقط منتظر اصلاح شدن دیگران نباشیم!

20140113_123139-1

– درخت های خیابون پهلوی حال خوشی ندارن ،ریشه در خاک ندارن ، آب ندارن ، هوا برای نفس کشیدن ندارن اما با غرور همچنان ایستادگی میکنن ،بمونین که تهران رو بدون شماها نمی شناسم! من هم آرزو می کنم معجزه ای بشه و سرانجام یه دلسوز برای شما در محیط زیست پیدا شه فقط امیدوارم اون روز دیگه دیر نشده باشه . ای کاش آقای شهردار پاچه خوار به جای عوض کردن هر روز نام خیابون و کوچه ها کمی هم برای شما هزینه میکرد. تهران شده آلبوم خانوادگی خانواده شهدا ! هر خونواده ای که در جنگ کشته دادن میرن تقاضا میدن اسم کوچه خودشون رو تغییر میدن به اسم اون عزیز از دست رفته! و شهردار بدون ذره ای فکر که این تغییر اسامی چه مشکلاتی رو میتونه به وجود بیاره زرتی یه تابلوی جدید با عکس فرد میاره و البته اهالی هم تا جایی که بتونن مقاومت می کنن و با اسپری اسم قدیمی رو روی تابلو می نویسن ،یاد بگیریم که کوچه ،خیابون،شهر و حتی کشور ارث پدری هیچ کدوم از ما نیست که راحت بخشی از اون رو (به هر دلیلی) به نام خودمون بزنیم. در همه کشورها سربازان جنگ احترام دارن اما جایی رو برای یادبوشون اختصاص میدن ضمن اینکه خیلی از این اسامی اصلا در جبهه جنگ نبودن ،می شناسم شهیدی که راننده اتوبوس بوده در تظاهرات در حال رانندگی کشته شده خب این فرد چه جهادی برای ایران کرده که یه خیابون خیلی بزرگ رو به نامش زدن؟! مهم تر از این موضع اینکه واقعا نمی دونم پدر مادر این افراد چطور بچه هاشون رو اینقد ارزون می فروشن.برای اسم یه کوچه و کمی امکانات میان تو تی وی دولتی که قاتل بچه هاشونه صحبت می کنن و مثلا میگن من خوشحالم و افتخار میکنم بچه ام شهید شده! کدوم مادر نرمالی از کشته شدن بچه اش خوشحال میشه؟!

20140210_173408

–  مردم هنوز سخت درگیر خرافاتن و برای حل مشکلات به جادو و دعا پناه میبرن . این مردمی که میگم منظور مردم همه کشورها هستن. اینجا هم وضع بهتری نداره اونقد تعداد خرافاتی ها هنوز روی این کره خاکی زیاد هست که عده ای ادعا کنن با قدرت های مافوق بشری میتونن اونا رو به جهان هستی کانکت کنن و از این طریق به بدن شون نیرو منتقل کنن و……ایران رو گشتم و به اسلو برگشتم و باز بیش از پیش فهمیدم ما به هیچ وجه اونقد که تصور می کنیم موجودات هوشمندی نیستیم ولی پراکندگی نادونی بشر در نقاط مختلف کره زمین متفاوته برای همین هم زندگی در یه سری کشورا راحت تره و یه سری کشورا اصلا امیدی نیست!

بعد از مشاهداتم مثل همیشه با خیال راحت و اطمینان بیشتری روی صندلی هواپیما نشستم و کمربندم رو بستم  و خوشحال بودم که دارم به خونه واقعی ام برمیگردم، هدفن گذاشتم و تصادفی اولین آهنگی پخش شد جمله اولش داشت به همه دنیا خبر می رسوند که من دارم برمیگردم خونه ! کسی چه میدونه شاید مسافر دیگه ای با طرزفکری کاملا متفاوت از من در مسیر اروپا به ایران بارها با ذوق این آهنگ رو گوش داده و از اینکه داشته به خونه (ایران) می رفته سرمست بوده

20140124_193828-1

حال ونک چطوره؟!

منتشرشده: 18 فوریه 2014 در خاطرات سفر به ایران

چند ساعت بعد از رسیدن به اسلو وقتی هنوز چمدون هات رو باز نکردی ایمیلی از بهترین دوست دریافت می کنی که فایل پیوستش حسابی حالت رو خوب میکنه.

d2ab900423d6452-player

سفر به ایران رو دوست ندارم چون بعد از برگشت چند روزی طول می کشه تا دوباره به زندگیم عادت کنم،مثل گیاهی که تازه خاکش عوض شده بدجور روح و روانم بازی در میاره و پژمرده میشه اما همه اون معدود آدمای دوست داشتنیم که در ایران باقی موندن این اخلاق گندم رو میدونن و خوب بلدن باید چیکار کنن!

شنبه 15 فوریه پرواز داشتم و همراه خونواده به فرودگاه رفتیم ،این دفعه علاوه بر اون مرز شیشه ای که بین مسافر و همراهان وجود داره و همه مجبورن هل هلی بیرون خداحافظی کنن و برن سراغ ماشین هاشون( چون معمولا جای پارک هم پیدا نمیشه) شیشه ها رو مات هم کردن اینجوری وقتی میرفتی برای بازرسی از پشت شیشه دیگه نمی تونستی همراهات رو ببینی! سیستم زندان رو در فرودگاه پیاده کردن ،در کل لذت میبرن همه جا به مردم استرس وارد کنن.(بعد اینور تا پای پرواز سگ مسافر برای لیس زدنش هم میاد)

کارای چک این رو انجام دادم اما در پاس کنترل گیر افتادم و مامور گفت باید علی رغم اقامت و تابعیت عوارض خروج بدی چون محل اقامتت در پاسپورت ایران خورده! یادمه یکی از دوستام دو سال پیش بهم گفت بهش ارز دولتی ندادن چون گفتن تو مقیم اونور هستی ارز دولت بهت تعلق نمیگیره.بهش گفتم آقاجان چطوره برای ارز دولتی ما ایرانی حساب نمی شیم اما اینجا ایرانی هستیم؟! خودش هم خنده اش گرفت و گفت من فقط مامورم و حتما هم معذور

رفتم بانک که عوارض رو بدم دیدم صفش رفته تا مرقد خمینی، ظاهرا خیلی ها رو خفت کرده بودن، بله زورگیری به طور رسمی در فرودگاه بین المللی کشور و هیچ کس هم اعتراضی نداشت یعنی همه با خودشون فکر کردن عیب نداره 65 تومن بدیم بهتر از اینه پروازمون رو از دست بدیم، شکایت مون هم که نتیجه ای نداره تازه شاید ممنوع الخروج و سر به نیست هم بشیم!طبق معمول بانک دستگاه کارت خوان نداشت،آدرس داد انتهای سالن و رفتم اونجا پول گرفتم و پول زور رو دادم ومامور موقع کنترل پاس دوباره اقامتم رو خواست بهش گفتم برای شما چه فرقی داره من اقامت دارم یا نه؟ عوارضش رو که گرفتین، حتما میخواین برای یارانه ها آمار بگیرین کیا ایران نیستن نباید یارانه بگیرن؟!نه؟…. وقتی مهر خروج در پاسپورت زیبای جمهوری اسلامی خورد حسابی سرخوش شدم .(6 ماه دیگه هم پاسپورتم رو باید تمدید کنم،پدرم هی می گفت همین تهران این کارو بکنم اما انگار به دلم افتاده بود خبراییه و گفتم نه همون اسلو میخوام تمدید کنم .هرچند سال دیگه حتما یه قانون دیگه میذارن در کل همه کسایی که ایران متولد شدن باید این عوارض رو بدن و فرقی هم نداره اگه دو تا تابعیت داشته باشن)

از وقتی که KLM دیگه به ایران پرواز نمیکنه منم سرگردون شدم ،لوفتانزا رو به دلایل شخصی تحریم کردم و گزینه های زیادی برای پرواز از ایران به اروپا برام نمونده، این سری با ترکیش رفتم ،آخرین بار با ترکیش فکر کنم از سوئد به ایران رفته بودم که خیلی هم خوب بود ولی این بار هم موقع رفت و هم برگشت افتضاح،نمیدونم پروازهاش زیاد شده اینقد ترانزیتش بهم ریخته؟ توی فرودگاه به اون بزرگی یه چرخ دستی پیدا نکردم،همه مسیر تا گیت رو ساکم دستم بود (چمدون چرخدار کابینم رو فرستاده بودم تو بار و چمدون دیگه ای نداشتم) واقعا بردن یه ساک مصیبتی بود ،بعدش هم گیت ما رو گذاشته بودن کنار کشورای عربی، از تونل هم خبری نبود و با اتوبوس ما رو بردن روی باند،موقع سوار شدن به هواپیما هم بارون شدیدی می اومد و نزدیک یه ساعت تو هواپیما نشستیم تا خلبان رضایت داد تیک آف کنه،از استانبول که کنده شدیم یعنی یه قدم به اسلو نزدیک تر می شدیم و حال منم بهتر و بهتر می شد!

027042

بعد از 4 ساعت رسیدیم اسلو ،نزدیک 12 ظهر بود،روی مونیتور نشون میداد که بر فراز شهر هستیم ولی هر چی نگاه میکردم فقط سفیدی بود در حالیکه قبل از پرواز همسرم گفته بود هوا اینجا خوبه! یه دفعه فقط صدای برخورد چرخ های هواپیما رو روی باند شنیدم و فهمیدم که بالاخره رسیدیم خونه.باند هم سفید سفید بود،برف ریز و شدیدی می اومد، همه علایم و تابلوهای روی باند مدفون شده بود و خلبان تنها به کمک چراغهای مخصوص که در زمان مه و شرایط بد جوی روی باند روشن میکنن تونست فرود بیاد. 20 دقیقه طول کشید تا وضیعت باند رو امن اعلام کردن و تونستیم از هواپیما پیاده شیم،هر کاری کردن نتونستن تونل به در هواپیما وصل کنن و به جاش پله های سرپوشیده آوردن در حالیکه در استانبول با بارش شدید بارون خبری از پله سرپوشیده نبود و تا رسیدیم داخل هواپیما موش آب کشیده شدیم

gardermoen_airport_snowy

از اونجایی که نروژی ها خیلی خیلی تنبل و کند هستن نزدیک به دو ساعت طول کشید که چمدونا رو بیارن!مرتب مسافرای پروزای بیشتری هم اضافه میشدن و حسابی شلوغ شده بود ،دیگه چمدونای همه پروازا رو قاطی پاطی روی ریل می ذاشتن و من هر چی لیبل های روی چمدونا رو چک میکردم میدیدم برای ایرلاین های دیگه ای غیر از ترکیش بود.دیگه کم کم داشتم فکر میکردم حتما چمدونای پرواز ما رو تو استانبول اشتباه بار بحرین یا کویت کردن!

Airport-Baggage-Carousel-1b

در نهایت چمدون کوچکم که مخصوص کابینه با چرخ شکسته به دستم رسید،اعصابم به هم ریخت چون کادوی پدرم بود و همیشه هم با خودم می بردمش تو کابین،یه بار دادم به بار و شکستنش،جالبه که چرخاش داخل بدنه ست و واقعا نمی دونم چطور موفق شدن چنین چرخی رو بشکنن. به دپارتمان مربوطه رفتم و گزارش دادم،چمدون رو بررسی کرد و گزارش رو نوشت ،تلفن و آدرس هم گرفت و گفت تماس می گیریم اگه قابل تعمیر باشه تعمیر می کنیم اگه نه یه جایگزین میدیم. فردا غروبش از فرودگاه زنگ زدن هماهنگ کنن کی خونه هستم یه چمدون برام بیارن،خیلی خوب بود که دیگه لازم نبود خودم برم فرودگاه و تقریبا هم مطمئن بودم کار به تعمیر نمیرسه اینجا هر چی خراب شه باید انداخت دور چون تعمیرش خیلی گرون تر از خرید نو میشه .تازه چمدون من کاملا سالمه و فقط یه چرخش کنده شده که پدرم گفت چرخش رو برام از منوچهری پیدا میکنه

راننده فرودگاه شب رسید و یه چمدون برزنتی آورد اما وقتی غروب زنگ زده بودن و جنس چمدون رو پرسیدن من گفتم فایبرگسه ،راننده گفت میتونم مرجوع کنم دوباره با فرودگاه تماس بگیرین فردا یکی دیگه بیارم اما با خودم فکر کردم برای داخل کابین برزنتی بهتره چون سبک تره.حالا میتونم اون فایبرو نگه دارم برای کارگو و وسایل شکستنی رو داخلش بذارم! چمدون خوبیه اما رنگش مشکیه،آخه چرا آقاهه نپرسید چه رنگی میخوام 😀

پ.ن: جمع بندی سفر به ایران و همین طور جزییات بیشتر درباره خاطرات داخل هواپیما در مسیر برگشت رو در پست های بعدی می نویسم……..

تجربه شخصی: اگه چمدون تون در سفر آسیب دید خسارتش رو در ایران نگیرین،صبر کنین موقع برگشت (به اروپا) اینور دفاتر ایرلاین ها متعهدتر هستن! من چمدون شکسته با لوفتانزا داشتم که در فرودگاه تهران گزارش کردم، آدرس دفتر لوفتانزا رو بهم دادن باید ببری چمدونت رو ببینن،بردم و چند هفته نگهش داشتن برای تعمیر، آخرش هم مثل روز اولش نشد! در حالیکه اینور من اصلا به غیر از گزارش به دفتر رسیدگی به چمدانهای گم شده و آسیب دیده هیچ کار دیگه ای نکردم!

شاید لازم باشه یه پست هم در خصوص چمدون مناسب سفر بنویسم!

وقتی از فرودگاه زدم بیرون هوا کم کم داشت روشن میشد ،به محل توقف تاکسی ها رفتم،نوبت راننده خانومی بود، سوار ماشینش شدم ،مدت زیادی نگذشت که سر صحبت رو باز کرد .این یکی از اون قسمت های فرهنگ مونه که هیچ زمان نمی پسندیدم یعنی هیچ وقت لزومی نمی بینم که بدون ضرورت با یه غریبه وارد یه مکالمه طولانی شم اونم درباره خصوصی ترین مسایل زندگیم و واقعا نمی دونم مردم چطور و چرا این کارو می کنن. طبق معمول صحبت ها از مشکلات زندگی و روزمرگی هاش بود ،گرونی بنزین و هزینه تعمیر و نگهداری خودرو و در عوض پایین بودن کرایه ها و….. ! همیشه برام سواله این همه ناله و درددل با یه غریبه در بعضی از فرهنگ ها از کجا ریشه میگیره؟ والا مردم همه جا مشکلات خودشون رو دارن ولی من هیچ زمان در شمال و غرب اروپا با کسی برخورد نکردم که یه دفعه سفره دلش رو برای یه غریبه باز کنه و از زندگی اش بناله

خواب آلود بودم ، سرب و آلودگی هوا هم بیشتر روی سرم سنگینی میکرد با این حال سعی می کردم خیلی بی تفاوت به نظر نیام و گاهی با حرکت سر و تماس چشمی خیال راننده رو تخت میکردم که دارم بهش گوش میکنم ، وسط درد دل هاش بود که سروکله یه راننده بی کله پیدا شد و با نور بالا و لایی کشیدن های متعدد همه راننده ها رو آشفته کرد ،از طرفی خوب بود دیگه از غر زدن های راننده راحت شده بودم ولی از طرف دیگه راننده دیوانه نظم اتوبان رو به هم زده بود و یه عده راننده دیگه هم برای تلافی و کم نیاوردن اقدام به مقابله به مثل میکردن . کمی جلوتر بالاخره راننده ای که گویا کوچک ترین دانشی نسبت به قوانین رانندگی نداشت با سرعت زیاد با یه وانت برخورد کرد .بله welcome to Iran

baby-on-board_2365945b

خودش و همسرش که کمربند بسته بودن ولی بچه دو سه ساله ای که روی پای زن نشسته بود صورتش غرق در خون بود .راستش بیشتر از اینکه دلم بسوزه از این همه بی شعوری عصبانی شدم .(از اونجایی که مادربزرگ خودم در اثر تصادف با یه راننده بی شعور در سن 42 سالگی فوت شده و مدتی پیش هم صمیمی ترین دوستم تصادف و جراحت سنگینی در یه سانحه رانندگی دیگه برداشت نفرت عجیبی نسبت به راننده هایی که قوانین رو رعایت نمی کنن پیدا کردم.شاید به همین خاطر هم بود که حتی در ایران که اصولی رانندگی کردن بسیار سخت و گاهی محال به نظر میرسه طبق قوانین رانندگی میکردم هرچند همیشه سایر رانندگان محترم من رو با الفاظ زیبا مورد عنایت قرار میدادن!)

خیلی ساده به دلیل خودخواهی و بی فرهنگی عده ای همگی در ترافیک سنگین گرفتار شدیم،فاصله چندانی با ماشین تصادفی نداشتیم و بچه ای که غرق در خون بود و گریه میکرد و من فقط افسوس می خوردم که این بچه امروز باید چوب بی عقلی پدر و مادرش رو بخوره و احتمالا فردا هم سبک رانندگی اش چیزی خواهد شد شبیه پدرش . آخه هزینه یه صندلی بچه چقدره که هنوز اکثر مردم بچه ها رو روی صندلی جلو رو پاشون می نشونن؟! صندلی نمی خری چرا بچه رو روی صندلی عقب نمیذاری؟! این همه بی شعوری اون هم زمانی که پای جون آدم خصوصا یه بچه در میونه برای چیه؟! شاید در کشورای فقیر و بیسواد بتونم بپذیرم که مردم با زن و چند بچه سوار موتورسیکلت بشن یا تو ماشین بچه رو روی صندلی بچه نذارن اما در جایی مثل تهران با این همه اطلاع رسانی نداشتن صندلی بچه یا موتورسواری خونوادگی اون هم بدون کمترین وسایل ایمنی هیچ رقمه تو کتم نمیره.حالا هر چقد همه بیان بگن ای بابا مردم بدبختن ندارن ماشین بخرن و…….زن چادری سوار موتور میشه با یه دست باید هی چادرش رو جمع کنه با یه دست هم بچه رو بغل کرده و بچه همه هیکلش تو خیابون وسط آسمون و زمین معلقه، آخه مادر باهوش این بچه یه دفعه شیطنت کنه چجوری با یه دست رو هوا میخوای نگهش داری؟!

Untitled

نیم ساعتی طول کشید که پلیس اومد و کمی به اوضاع سروسامون داد البته هنوز از نیروی امداد و امبولانس خبری نبود و نمی دونم سرنوشت اون بچه چی شد.این در حالی ست که در کل اروپا استفاده از صندلی بچه تا سن 4 سالگی اجباری ست و بعد از این سن هم هر کشوری قوانین خودش رو داره.به طور مثال در نروژ تا سن 11 سالگی بچه ها باید روی صندلی بچه بشینن و بعد از اون هم باز اگه بچه قدش کمتر از 135 باشه نیاز به محافظ های مخصوص داره!

c26-B0011URFRE-3-l

وقتی نزدیک خونه شدیم کم کم ترافیک به اوج خودش نزدیک میشد ،زمان طلایی برای کودکان کار و دست فروش ها و التماس هاشون از مردم بی حوصله در ترافیک سنگین برای لقمه ای نان ، نزدیک در حیاط پارک کردیم و چمدون ها رو برداشتم ،به سمت در خونه میرفتم که موتورسواری برام بوق زد ،فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم پوزش میخوام که به عنوان عابرپیاده در پیاده رو مزاحم شما شدم آقای موتورسوار بافرهنگ اما شک داشتم که بتونم راحت این وضع رو برای چند هفته تحمل کنم.

زنگ خونه رو زدم وقتی صدای مامانم رو شنیدم و بعد از مدت کوتاه با پدرم دم در دیده مشون همه خستگی سفر و ناهنجاری های مسیر فرودگاه تا خونه رو فراموش کردم و خیالم راحت شد که میتونم چند هفته ای در این آشفته بازار به خاطر لذت بودن با خونواده و دوستانم سر کنم!

باز هم خانه

منتشرشده: 14 ژانویه 2014 در خاطرات سفر به ایران

فکر میکنم دلتنگی برای خونواده و دوستان از اون دسته مشکلات مهاجرت باشه که برای قوی ترین مهاجرها هم هیچ زمان حل نشه ،منی که در مقایسه با خیلی های دیگه ای که با شرایط مشابه من مهاجرت کردن، خیلی پوست کلفت تر هستم هم هنوز نتونستم با این مسئله کنار بیام ،همینه که برخلاف میل باطنی هنوز به ایران سفر میکنم! واقعیت اینه بعد از مهاجرت هیچ وقت دلم برای هیچ چیز در ایران تنگ نشده و فقط این دوری از پدر و مادرم که به شدت به من وابسته هستن ناراحتم میکنه….

اگه سفر اورژانسی چند ماه پیش رو که به دلیل تصادف دوستم مجبور شدم چند روزه بیام تهران (و به غیر از پدر و مادرم و خونواده دوستم هیچ کس دیگه هم خبردار نشدن) رو نادیده بگیریم نزدیک به دو سال بود که ایران نیومده بودم یعنی طولانی ترین مدت زمان از زمان مهاجرتم ،سال اول مهاجرتم من 4 بار به ایران سفر کردم که البته دو بارش برای کارهای اداری مربوط به ویزای کاریم بود ولی خب سال های بعد هم دست کم من هر سال دو بار ایران می اومدم برای همین این دفعه نیومدنم خیلی به چشم همه اومده بود و دوستام اکثرشون می گفتن تو سه چهار ساله که نیومدی

_MG_9915_tcm181-139820

از اسلو پرواز مستقیم به تهران نداریم و من حدود دو ساعت و نیم ترانزیت داشتم که به علت تاخیر یه ساعته پرواز در اسلو (به دلیل تندباد و بارش شدید باران) این مدت زمان کم شد و صدالبته باعث خوشحالی من ،چون نه اهل خرید تو فرودگاه ها هستم و نه می تونم تو فرودگاه بخوابم پس هر قدر مدت معطلی ام کمتر باشه برام بهتره.

تو فرودگاه اسلو نمیدونم باز چه خبری شده بود که کمی کنترل ها شدیدتر از روزهای معمول بود، وقتی نوبت به من رسید هم پلیس خیلی مودبانه گفت امروز به صورت رندوم مسافرا رو بازرسی می کنیم من میتونم این کارو بکنم یا ترجیح میدین یه خانوم باشه؟ من نگاه کردم دیدم فقط یه پلیس زن هست و یه صف طولانی هم براش تشکیل شده و خانوما منتظر بازرسی! منم که میونه خوبی با صف و معطلی بی مورد ندارم، اون وسط صف زنونه هم بدجوری سگ میزد و گربه می رقصید و گویا سر نوبت ملت هل میزدن ،با خودم گفتم چه مرضیه آخه زن و مرد نداره که.اصلا پلیس هم مثل دکتر محرمه.خودم برای خودم فتوا صادر کردم و گفتم نه جانم بنده ترجیح میدم تو اون صف طولانی نرم.آقا هم از حرف من نیشاش تا بناگوش باز شد و فرمالیته یه بازرسی کرد که در واقع از روی اون همه لباس ضخیم زمستونی نمیشه اصلا بهش گفت بازرسی ،نمی دونم چرا با همین اسکن های دستی انجام ندادن که دقیقتر هم هست؟!

186384102

پرواز اول به خوبی تموم شد،منتظر پرواز دوم که بودم آقای مسنی کنارم نشسته بود و پرسید کویت میری ؟ و وقتی گفتم ایران چونه اش گرم شد و هی سوال می پرسید و مثل اکثر خارجی ها گفت خیلی دوست داره ایران رو ببینه اما میترسه (البته خیلی دیپلماتیک این حرف رو زد و مستقیم نگفت می ترسه بلکه گفت من ادم محتاط و وسواسی هستم اینه که شاید بهتر باشه یه کشور جدید رو با یه دوست وارد برم).کانادایی بود!

رو به روم دو تا خانوم ایرانی نشسته بودن از فرق سر تا نوک پا جراحی شده و با آرایشی که مناسب عروسی باباشون بود و مرتب بقیه مسافرا رو مسخره می کردن ،گویا خودشون رو اصلا تا به حال تو آینه ندیده بودن که چقد دلقک هستن! مثلا کنار دیوار یه دختر جوون سرش رو گذاشته بود روی کوله اش و خوابیده بود پسری هم که همراهش بود گاهی سر به سرش میذاشت یا ازش تو خواب عکس می گرفت و…….اینا خیلی راحت برای اینکه دختره روی زمین خوابیده بود بهش گفتن دختر عقلش کمه!!!! من نمی دونم چه زمان عادت فضولی و قضاوت های بدون شناخت و توهین از سر ما میفته؟ واقعا چرا باید اصلا ساعت ها بشینیم رفتار آدمایی رو که نمی شناسیم کنترل کنیم و درباره شون نظر بدیم؟!

تو پرواز دوم یه زوج پیر کنارم نشستن ،من همیشه موقع چک این صندلی کنار پنجره می گیرم چون اصلا از توالت هواپیما استفاده نمی کنم برای همین دوست ندارم تو صندلی راهرو بشینم که هی دم به دقیقه مسافر بغلی بخواد بلندم کنه بره بیرون یا بقیه مسافرا که تو راهرو رژه میرن بهم تنه بزنن.

این زوج بیشتر تو چرت بودن و خروپف شون هم به هوا ولی گاهی هم بیدار میشدن کمی با این مونیتور صندلی ور میرفتن تا بلکه فیلمی ببینن ولی چیزی سر در نمی آوردن و دوباره میرفتن تو کما ،تو هواپیما هم اونقد گرم بود که بیشتر مسافرا لباس های گرم شون رو در آوردن منم پلیورم رو در آوردم و زیر یه تاپ تنم بود تا خانومه منو با تاپ دید حالش دگرگون شد و به محض اینکه شوهرش رفت توالت اومد به جای شوهرش کنار من نشست و کمربندش هم بست. وقتی هم شوهرش برگشت ترکی ترکی داشت مغزش رو میخورد.حالا مرده بدبخت فسیل فکر نکنم اصلا چشمش سو داشت که ببینه من چی پوشیدم! موقع غذا هم دمار از روزگار مهماندارها در آورد. من غذای گیاهی سفارش داده بودم و خانوم گیر داده بود که منم از همین غذا میخوام حالا هر چی براش توضیح میدن مسافرایی که رژیم خاص دارن باید از قبل اطلاع بدن و ما غذای اضافی مثل این نداریم به خرجش نمی رفت

فکر کنم بار اولی بود که از اروپا صبح زود به فرودگاه خمینی می رسیدم و جالبه اصلا از اون بگیر و ببندهای اعصاب خردکن نصفه شب خبری نبود ،بیشتر پرواز به کشورای مذهبی داشتن و سالن پر از عرب بود و به نظرم برای همین هم اینقد نظم و احترام بر جو فرودگاه حاکم بود ،کنترل پاسپورت خیلی خلوت بود و فقط پنج شش نفر جلوی من بودن،برای تحویل چمدونا رفتیم ،نمیدونم چند وقته که تو فرودگاه کارگرا با چرخ آماده منتظر مسافرا میمونن و از همه می پرسن که کمک میخواین یا نه.من که بارام سبک بود تشکر کردم و رفتم خودم چمدونام رو بردارم که یه آقای محترم دراز زرتی پیچید جلوی من و وایساد پشت چرخ دستی من و اینطوری دیگه من دسترسی به چمدونم نداشتم چون فرودگاه خلوت بود و آقای محترم هم شعورش رو کاملا نشون داده بود گفتم اشکال نداره کمی صبر میکنم که شرش رو کم کنه اما یکی از کارگرا خودش آقای محترم رو هل داد و چمدون من رو از برداشت و گذاشت روی چرخ ،درخواست پول نکرد خب منم درخواست کمک نکرده بودم با این حال یه 50 کرونی( حدود 24 تومن) تو جیبم داشتم که بهش دادم ،بنده خدا کلی چشماش برق زد،ولی بعدش چرخم رو نیاورد، فکر کنم یادش رفت

برای بار اول بدون اینکه بارها رو دوباره کنترل کنن یا مثل خیلی وقتا چمدونا رو شخم بزنن فقط پرسیدن که از کجا میای و وسیله خاصی همراهته و وقتی گفتم وسیله خاصی ندارم خیلی راحت اعتماد کردن و دست از سرم بر داشتن.شاید بشه گفت این بی دردسرترین سفر من در فرودگاه خمینی بوده

An Iranian woman pays a female taxi driv

مسیر فرودگاه خمینی تا داخل شهر تهران اونقد طولانی و دلگیره که من هر بار عذاب وجدان می گیرم بخوام بگم بیان دنبالم برای همین این دفعه هم مثل خیلی وقتای دیگه اصلا نگفتم دارم میام ایران .تاکسی گرفتم و راهی خونه شدم اما مسیر فرودگاه تا خونه همیشه خودش یه سفر و سفرنامه جداست……..

یه سال دیگه هم به سرعت برق و باد گذشت ،دست کم برای من که این طور بود،چند سالیه که زمان خیلی برام زود میگذره ،نمی دونم چرا هنوز خیلی زوده که بخوام بگم افتادم تو سراشیبی مسیر زندگی ولی خب فعلا که ساعت هام به سرعت ثانیه ای داره سپری میشه!

انگار همین چند روز پیش بود که تو بالکن پر برف مون در زوریخ سال 2013 رو جشن گرفتیم و حالا سال 2014 در بالکنی دیگه در شهر و کشوری دیگه!

A-couple-with-champagne-glasses-stand-on-a-hotel-balcony-as-fireworks-explode-over-Edinburgh-Castle-during-the-Hogmanay-New-Year-street-party-celebrations-in-Edinburgh-Scotland-on-Jan.-1.-David-MoirReuters-960x670

سال پیش با تحویل سال برای زندگی در آلمان نقشه هایی کشیدیم ،به نظر می اومد به پایان سفر و ماجراجویی مون رسیدیم و دیگه می خوایم یه جا برای همیشه ساکن شیم.تصمیم داشتیم برای کار سوئیس رو انتخاب کنیم و برای زندگی هم شهری مرزی در آلمان ،کاری که بسیاری از مردم دارن در آلمان انجام میدن.به دلیل دستمزد بالاتر و مالیات کمتر در سوئیس کار می کنن و در عوض به دلیل ارزون تر بودن زندگی در آلمان خونه زندگی شون رو در آلمان بنا کردن اما ارتباط ما با سوئیسی ها خوب پیش نرفت یعنی علی رغم اینکه طی سالها و زندگی در کشورای مختلف با فرهنگ های بسیار متفاوت یاد گرفتیم با همه مدل آدمی کنار بیایم اما تحمل سوئیسی ها برای ما غیرممکن می نمود و همین شد که بعد از چند ماه جستجوی جدی برای خرید خونه در آلمان منصرف شدیم و امروز از اون جستجوها چندین فایل پوشه شده از خونه هایی که دیدیم در کشو باقی مونده، تنها برای ثبت خاطرات ،خاطرات تلاش برای خرید اولین خونه بعد از ازدواج

با همه اتفاقات غیرمنتظره و نقش بر آب شدن نقشه ها سال بدی نبود سال 2013 مخصوصا وقتی دوباره به اسکاندیناوی برگشتیم هرچند اسلو هیچ وقت برای من مثل استکهلم نمیشه اما من در شمال اروپا حس خوبی دارم و با مردمش احساس راحتی میکنم.درباره سال 2013 باید بگم اونطور که برای پیشرفت در یه سری کارها برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت و در کل از برنامه هایی که در ذهن داشتم خیلی عقب موندم و فرصت های طلایی زیادی رو از دست دادم برای همین از خودم راضی نیستم!

با همه خوبی ها و بدی ها و شوک هاش دیشب همه چی ساعت 12 در بالکن خونه مون تموم شد ،البته گویا این تنبلی و کرخی من تا آخرین ثانیه های سال 2013 دست از سرمون بر نمی داشت چراکه در شامپاین بدجور برای پریدن از سر جای خود لجبازی و مقاومت میکرد. طبق رسم دیرینه تحویل سال نوی هر سال دقایقی در بالکن آتیش بازی رو از دور تماشا کردیم و بعد از اون به تپه نزدیک خونه رفتیم که آتیش بازی رو از زاویه و فاصله ای بهتر تماشا کنیم

3d-abstract_widewallpaper_happy-new-year-champagne_41947

و سپاس از هوای باشخصیت امسال که هیچ خبری از برف و یخ و سوز نبود.نیمه شب اول ژانویه و مثبت 5 درجه سانتیگراد؟ البته نم نم بارون هم می اومد .همین هم باعث نشد که یه عده در این زمستون گرم و بارونی هوس شلوارک پوشیدن بکنن که نشون میده مردم از این هوا خیلی خرسند بودن.تصرف اینکه روزی سال نو مردم رو با لباس پاییزه یا حتی بهاره در نروژ ببینی واقعا سخته .فکر کنم همه حتی نروژی های سرما دوست هم از بی برفی سال نو شکایتی نداشتن و تحویل سال 2014 بدون برف بدون شک از خاطره انگیزترین سال ها برای مردم در اینجا خواهد بود

120611030323-brest-festival-fireworks-horizontal-gallery

پ.ن ها: در نروژ در شب سال نو حمل بطری و نوشیدن شامپاین های الکلی در اماکن عمومی ممنوع ست همچنین بنا به دلایل زیست محیطی و امنیتی فروش وسایل آتش بازی بسیار محدود و کنترل شده صورت می گیرد،یه موقع هوس آتیش بازی به سبک ایرانی در نروژ به سرتون نزنه! کار زیبایی که یه تشکیلات مسلمون ده ساله داره در اسلو به طور داوطلبانه انجام میده تمیز کردن سطح شهر در روز سال نو ست، روزی که همه ارگان ها تعطیلن و کسی به فکر بهداشت شهر نیست!

می توان گفت مهاجرت های خواسته و ناخواسته از ایران در صد و پنجاه سال گذشته روندی پیوسته داشته است. دوره های مهاجرت بزرگ را در این صد و پنجاه سال می توان مشخصا بررسی کرد. مهاجران ایرانی در این بازه زمانی تاریخی را ثبت کرده اند که اگر چه ساخت و نظام مشخصی ندارد اما می توان آن را از لابه لای متن ها، بازخواند. اما نمی  توان آن را به تجربه ای مشترک و نظام کارآمدی تبدیل کرد که به کار نسل های تازه مهاجرانِ ناگزیر بیاید، همان طور که خیل عظیم مهاجران ایرانی که در جهان پراکنده اند، در طول صد و پنجاه سال در تشکیل سازمان ها و نهادهای اجتماعی ای که منافع مشترک آن ها را تامین یا تضمین کند، ناتوان بوده اند. تازه وارد ها، باید ریشه در سنگ بدوانند تا زنده بمانند، همان کاری که مهاجران نسل های قبل کرده اند. تجربه مدونی که به کار آید نیست. نیروی هم افزاینده ای که در گروه های مهاجر دیگر و در کشورهای مهاجر پذیر وجود دارد در میان مهاجران ایرانی کمتر دیده می شود.

نه تنها برآیند تجربه های پراکنده نسل های قبل مهاجران، سکوی ایستادن مهاجران تازه نبوده است، در قیاس با گستردگی مهاجرت و سابقه طولانی آن، پیام های تازه ای نیز از مهاجران ایرانی به ایران مخابره نشده است. اغلب مهاجران در سرزمین هایی اقامت کرده اند که امنیت، رفاه و منزلت انسانی آن ها را بهبود بخشیده است. چیزی که می توان آن را انگیزه اصلی مهاجرت دانست. اما این تجربه ها نتوانسته است گرهی از کار فروبسته ما باز کند. بین مهاجران ایرانی و باشندگان ایرانی، بده بستانی شکل نگرفته و مهاجرت، برای سرزمین ما، فرایند بهره وری نبوده است. حالا که سعی می کنم در کار خودمان، مهاجران ایرانی، دقیق شوم می بینم پیامی برای مخابره نداشته ایم. از آزادی، دموکراسی و حقوقی که از آن بر می آید در جامعه جدید بهره می بریم اما آن را نمی کاویم تا رمز و راز بهره مندی این جامعه را از این حقوق دریابیم.

تاریخ یک مهاجرت ناقص

مهاجرت ایرانیان به نروژ تاریخی ۳۰ ساله دارد و کمتر از ۳ درصد ایرانیان نروژ بیش از بیست سال در این کشور زندگی کرده اند. بنابراین می توان نروژ را از مقاصد جدید مهاجرت ایرانیان دانست. اما مهاجران ایرانی در این کشور ظاهرا از همان الگوی قدیمی مهاجرت استفاده می کنند که در کشورهای دیگر نیز در میان ایرانیان رایج است. نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت که موقعیت جغرافیایی همواره آسان تر از موقعیت فرهنگی جا به جا می شود.

norsk-pass-small

استاوانگر، نمونه خوبی برای مطالعه اقلیت ایرانی است. به دلیل شرایط آب و هوایی، محیط دانشگاهی و امکان گسترده تر اشتغال به ویژه در صنعت نفت گروه های متنوعی از ایرانیان مهاجر را در خود جای داده است که شمار آنها به هزار تن می رسد. از مهاجران ایرانی که سی سال پیش به نروژ آمده اند تا آنها که برای اشتغال مهاجرت کرده اند، آنها که قصد ادامه تحصیل داشته اند و دیگران. اگرچه برای شناخت اقلیت ایرانی در نروژ، الگوهای زندگی و تعاملات آنها نمی توان تنها بر روابط مستقیم با گروهی از آنها در بازه زمانی کمتر از دو سال تکیه کرد اما می توان با توجه به فراوانی یک رفتار در میان آنها، فرض هایی را به عنوان دلایل نابهره وری مهاجرت ایرانیان طرح کرد. البته با توجه به تامین بخش بزرگی از مطالبات و انتظارات فرد یا خانواده مهاجر، مهاجرت به عنوان یک عمل انفرادی یا خانوادگی بهره ور بوده است. اما آن طور که انتظار می رود، مهاجرت به یک بده بستان فرهنگی تبدیل نشده است. بده بستانی که بایست به غنای بیشتر جامعه مهاجرفرست (ایران) از طریق دریافت و کاربست تجربیات جامعه مهاجرپذیر (نروژ) منجر می شد. با دقت در تعاریف عموما مشترکی که ایرانی ها در این شهر از نروژ و مردمانش ارائه می دهند و نگاه مشترکی که به جامعه انسانی (مهاجران و غیرمهاجران) پیرامون خود دارند، می توان دریافت که بستن پیله ای از غرور و خودبرتربینی به دور خود، فخرفروشی نژادی آن هم در جامعه ای که ما در آن اقلیتی در میان اقلیت های دیگر هستیم و تعلق خاطر به توهمات بی پایه نظیر «داشتن هوش برتر»، «عضویت در موفق ترین گروه مهاجران» و دیگر توهمات باعث شده است که از قبول واقعیت سرباز بزنیم و در پی دریافت اساس تجربه های نروژی نباشیم. تجربه هایی که حاصل آن یکی از باکیفیت ترین سیستم های دموکراسی، برابری همگانی در حقوق و مواهب اجتماعی و برقراری امنیت و رفاه است.

اغلب ما ایرانی ها از جمله مهاجرانی هستیم که با چشم های بسته و دهان های به شِکوه و ملال باز، بسته های حقوق اجتماعی و انسانی را با دست می گیریم اما در کیفیت ساخت آن ها دقیق نمی شویم. از زبان آنها می نالیم اما کتابی از یکی از سه برنده نروژی نوبل ادبیات نمی خوانیم. در شناخت دیگر آموزه ها نیز تا همین اندازه ناتوانیم. می توان مصادیق دیگری از نوع نگاه ایرانیان مهاجر در جامعه نروژ به دست داد. نگاهی که تفاوت چندانی با نگاه عموم ایرانیان مهاجر در دیگر نقاط جهان ندارد. در این نوشته به جای تکرار این رفتار آشنا، می توان به مطالعات آماری شرایط زندگی ایرانیان نروژ در مقایسه با مهاجران دیگر  نگاهی انداخت. می توان دریافت که هر چند به عنوان مخاطب این متن با غرور و تعصب میانه ای نداریم اما آیا می توانیم هموطنانمان را در داشتن غرور و تعصب و خودبرتر بینی محق بدانیم؟ شاید این بررسی آماری در کشورهای دیگر برایمان روشن سازد که آیا گزاره به فراوانی تکرار شونده « ایرانیان موفق ترین مهاجران هستند.» واقعیت دارد یا از جنس همان فرضیه هایی است که در باب خودمان بی تحقیق پذیرفته ایم؟

اطلاعات آماری این بخش از سایت مرکز آمار نروژ استخراج شده است. اگر چه در شهر استوانگر بیش از ۱۱۷ ملیت مختلف به عنوان مهاجر زندگی می کنند اما در این مقایسه، بیشتر به مقایسه ایرانیان مهاجر با همسایگان ایران و نمایندگانی از آسیا، افریقا، آمریکای جنوبی و اروپای شرقی بسنده کرده ام.

بر اساس آخرین آمار موجود حدود 16957 هزار ایرانی در نروژ زندگی می کنند (جمعیت ایرانیان در کشور همسایه،سوئد حدود 120 هزار نفرست). تقریبا ۷۵درصد نسل اول مهاجران ایرانی به عنوان پناهنده در این کشور سکونت گزیده اند. هرچند ایرانیان بزرگ ترین گروه مهاجر در نروژ نیستند اما در سال ۲۰۰۶ دومین جمعیت مهاجرانی را تشکیل می دادند که پناهنده محسوب می شدند. بوسنیایی ها با ۹۰درصد پناهنده در جمعیت مهاجر خود، در جایگاه نخست قرار داشته اند. با توجه به اینکه ۲۵ درصد ایرانیان مهاجر در سال ۲۰۰۶ کمتر از ۴ سال در نروژ زندگی کرده بوده اند می توان دریافت که قریب به اتفاق مهاجرانی که پیش از سال ۲۰۰۲ به نروژ آمده اند، به این کشور پناهنده شده اند.

اگرچه همیشه می توان از زبان مهاجران و در این میان ایرانیان مهاجر انتقادهایی به سردی روابط اجتماعی در نروژ شنید و شاهد تاسف خوردن ایرانیان برای جمع گریزی نروژی ها بود اما یک گزارش (Samfunnspeilet nr.4,1997)  نشان می دهد که مهاجران در نروژ، بیش از نروژی ها از تنهایی خود شکایت می کنند و در میان مهاجران غیرغربی، ایرانیان وسومالیایی ها آسیب پذیرتر بوده اند. براساس این گزارش آماری ۵۴درصد سومالیایی ها و ۶۵درصد ایرانی ها در نروژ خود را تنها احساس می کنند. برخلاف تصور رایج از نظام خانواده نروژی یک تحقیق در باره شرایط زندگی مهاجران در نروژ (Levekår blant innvandrere,2005/2006) نشان می دهد ایرانیان در میان مهاجران کمترین فرزند را دارند. در همین تحقیق یک مقایسه بین پدر ومادرهای نروژی و مهاجری که در نروژ زندگی می کنند و فرزندانی در دوره سنی ۲۵ تا ۴۴ سال دارند، نتایج غیرقابل انتظاری به دست داده است. اگرچه مهاجران پیوسته خانواده های نروژی را به دلیل آنچه گریز فرزندان از خانواده پدری می دانند، ملامت می کنند، نتایج این تحقیق نشان می دهد فرزندان ایرانیان در سنین ۴۴-۲۵ سال کمتر از فرزندان دیگر مهاجران و حتا کمتر از فرزندان خانواده های نروژی، با خانواده خود زندگی می کنند.

Homesick

وانموده های ما و نمودارهای آنها

اگرچه هرگاه سخن از نروژی ها به میان می آید ایرانی ها سری تکان می دهند و عیب شماری را آغاز می کنند اما یک تحقیق (Samfunnsspeilet nr.3, 2004) نشان می دهد که در فاصله سال های ۲۰۰۰-۱۹۹۶، ۱۷۹ ازدواج بین مردان ایرانی و زنان نروژی ثبت شده است. تقریبا در همین حدود نیز ازدواج زنان ایرانی با مردان نروژی به ثبت رسیده است. این میزان مجموعا ۱۹ درصد ازدواج ایرانیان را در نروژ طی این سال ها به خود اختصاص داده است. در هیچ یک از گروه های مهاجر آسیایی نمی توان این سطح از ازدواج با مردان یا زنان نروژی را دید. پژوهشگران در توضیح دلایل این موضوع می نویسند:« الگوهای ازدواج ایرانی ها نه تنها با دیگر مهاجران آسیایی تفاوت چشمگیر دارد بلکه با همسایگانشان که مهاجران بسیاری در نروژ دارند مثل پاکستانی ها، ترک ها وعراقی ها کاملا متفاوت است. از سوی دیگر، مهاجران ایرانی اغلب پناهنده هایی بوده اند که ارتباط و رفت و آمد آنها به سرزمین خودشان محدودتر از دیگر مهاجران بوده است و این می تواند دلیل دیگری برای تمایل ازدواج آنها با نروژی ها باشد.»

یک تحقیق دیگر در سال ۲۰۰۷ نشان می دهد با همه انتقادها خوشبختانه مشارکت سیاسی ایرانیان مهاجر در نروژ از طریق شرکت در انتخابات نسبت به سال ۲۰۰۳ تقریبا ۱۱درصد افزایش یافته است.(Valg undersøkelse 2007)  بی شک علاقه مندی بیشتر به تعیین سرنوشت و تلاش برای تاثیر گذاری در مدیریت اجتماعی و سیاسی کشور میزبان می تواند نشانه خوبی باشد.

سهم ایرانیان تحصیل کرده در جامعه نروژ

در یک مقایسه (Levekår blant innvandrere 2005/2006) میان مهاجران آسیایی، اروپای شرقی، افریقا و امریکای جنوبی، ایرانیان تحصیل کرده ترین مهاجران هستند. پس از آنها شیلیایی ها، عراقی ها و بوسنیایی ها قرار دارند. ۵۰درصد نسل اول مهاجران ایرانی در بازه سنی ۱۹ تا ۲۴ سال تحصیلات دانشگاهی دارند. در مقابل مهاجران ترک و سومالیایی ها کمترین تحصیلات را در میان این گروه از مهاجران دارند. اما با این همه ایرانیان نروژ در بازار کار سهم چشمگیری ندارند. هر چند این تحقیق (Henriksin,Kristin.2007) , (Aalandslid,Vebjørn.2007) 5سال پیش انجام شده است و انتظار می رود طی ۵ سال گذشته و مهاجرت گسترده نیروی کار به ویژه متخصصان ایرانی صنعت نفت این نتایج، بهبود پیداکرده است. اما در این صورت باید آمارهای مربوط به سابقه علمی و دانشگاهی مهاجران را نیز مورد ارزیابی مجدد قرار دارد.

بر اساس این تحقیق ۴۵درصد زنان مهاجر ایرانی و ۵۲ درصد مردان مهاجر ایرانی درنروژ کار می کنند.

 زنان مهاجرایرانی کمتر از زنان مهاجر اتیوپیایی، اریتره ای، ویتنامی،هندی، لهستانی، سریلانکایی، شیلیایی، فلیپینی، بوسنیایی و روسی کار می کنند اما بیشتر از زنان افغان، عراقی، ترک و سومالیایی در بازار کار مشارکت دارند. مردهای مهاجر ایرانی کمتر از مردهای ترک، اریتره ای، اتیوپیایی، پاکستانی، ویتنامی، سریلانکایی، شیلیایی و لهستانی کار می کنند.

ایرانی ها به لحاظ درآمد با پاکستانی ها در یک سطح قرار دارند. میانگین درآمد سالانه ایرانیان از طریق کار کردن در نروژ ۳۰۰هزار کرون است که درآمد متوسطی قلمداد می شود. ایرانیان از سومالیایی ها، ترک ها و صرب ها درامد بیشتری دارند اما نمی توانند با هندی ها، لهستانی ها، بوسنیایی ها، ویتنامی ها، شیلیایی ها و سریلانکایی ها رقابت کنند.
در سال ۱۹۹۶، ۴۰درصد مهاجران ایرانی در نروژ صاحب خانه بوده اند. ۱۰ سال بعد و در سال ۲۰۰۶ صاحب خانه های ایرانی در نروژ ۶۰درصد جمعیت ایرانیان مهاجر را تشکیل می دادند.

دو نتیجه تامل برانگیز حاصل دو پژوهش متفاوت

با لحاظ کردن سطح سواد، اشتغال، پیشینه فرهنگی و تاریخی که مایه مباهات ایرانیان مهاجر است نتایج این تحقیق  (Blom og Henriksen 2008) تامل برانگیز است. این پژوهش نشان می دهد میانگین قرار گرفتن در معرض خشونت و تهدید در میان مهاجران و نروژی ها تفاوت چندانی نمی کند. اما این میزان در میان خود گروه های مهاجر بسیار متفاوت است. در سال ۲۰۰۶-۲۰۰۵ ایرانی ها کاملا از گروه های دیگر مهاجران متفاوت بوده اند. ۱۳درصد آنها در معرض دزدی، خشونت، تهدید و آسیب های جدی قرار داشته اند. آنها بیشترین میزان مواجهه با این نوع ناهنجاری های اجتماعی را به خود اختصاص داده اند. بعد از آنها با تفاوت قابل ملاحظه ای شیلیایی ها، سومالیایی ها و صرب ها با ۷درصد، ترک ها با ۶درصد، عراقی ها و بوسنیایی ها با ۴٫۵درصد، پاکستانی ها با ۴ درصد، سریلانکایی ها نزدیک به ۴درصد و ویتنامی ها با ۲ درصد مواجهه قرار داشته اند.

immigration

در میان مهاجران، ایرانی ها و شیلیایی ها کمتر از دیگران خود را آدم هایی مذهبی می پندارند. نتایج یک تحقیق  (Tronstad 2008a) پژوهشکران را شگفت زده کرده است. تا آنجا که می نویسند:« ایرانی ها از سرزمینی با حکومت مذهبی آمده اند که ۹۸درصد آنها آن را انتخاب کرده اند.» تنها ۴۰درصد ایرانیانی که در این پژوهش مورد پرسش قرار گرفته بودند باور دینی را در زندگی ضروری دانسته اند. ۳۰ درصد از آنها گفته اند که به دینی غیراز اسلام تعلق خاطر دارند. ۵۰ درصد پرسش شوندگان از دین قبلی خویش بریده اند و خود را بی باور به هر نوع مذهبی معرفی کرده اند. این مورد اخیر شاید برای ما که از قلب حکومت اسلامی آمده ایم و نبض آن را از دور اندازه می گیریم چندان تازگی نداشته باشد اما هر چه بیشتر در وانمود ها و نمودارها دقیق می شویم، نتایجی را می بینیم که اتفاقا برای ما هم تازگی دارد.

اگرچه تلاش کردم تا از طرح مصداقی اندیشه ها، نگاه و رفتارهای مهاجران ایرانی در جامعه مهاجر پذیری مثل نروژ خودداری کنم. اما در طرح نمونه های مطالعاتی از شرایط زندگی مهاجران در نروژ به این موضوع توجه داشتم تا با آوردن داده ها و نتایج آماری پرسش هایی را در برابر مهاجر مدعی یا ادعاهای مهاجران ایرانی طرح کنم بی آنکه متن را به طرح شفاف این مدعا ها بیالایم. سال هاست که ایرانیان بیرون از ایران برای آنها که در ایران مانده اند خارج نشین و بیرون گود نشین اند. شکاف بزرگ نه بین ایرانیان خارج از کشور، که میان ایرانیان مهاجر و غیرمهاجر است. شکافی که صد و پنجاه سال در تراشیدن آن تیشه بی وقفه زده ایم. دستی پر نداشته ایم تا در چاله ای بریزیم و جایی را هموار کنیم. غرور و تعصب چشم هایمان را برای دیدن و آموختن و بهره بردن بسته است. از این رو هموطنمان در داخل مرزهای ایران امید و اعتمادی به ما ندارد. ما که نه حرف آنها را می فهیمم نه خواسته ایم که حرف همسایه ناخواسته مان را بفهمیم.

برداشت آزاد از میهن – مهدی اورند